دکتر محمود حسابی
نگاهی بر زندگی و فعالیت های پروفسور حسابی
نويسندگان

 

متفکرزندگی نامهمتفکر

کودکی

قصه کودکی دکتر حسابی را از زمانی شروع می کنیم که به بغداد رفت.

روزی پدربزرگ دکتر(معز السلطان)که از افراد سرشناس وبرجسته ی هیات وزیران بودند به خانه ایشان آمدند.جناب دکتر حسابی از اینکه چراصبح به این زودی نزدشان آمده بود تعجب کرده بودند.پدر دکتر ملقب به معز السلطنه از آنجایی که ایشان را نزد خود فراخوانده بود حدس زد که باید مسئاه مهمی در میان باشد.پدربزرگ دکتر به پدرشان گفت که باید به عنوان قنسول یا به اصطلاح به عنوان نماینده ی د ولت به شامات برود(شامات آن موقع شامل سوریه ولبنان فعلی می شد وهمه تحت سلطه ترکهای عثمانی بود ومرکز این سرزمین ها ،آن موقع بیروت محسوب می شد.)

پدر دکتر این پیشنهاد را قبول کرده وبه جستجوی کاروان یا قافله ای رفت تا سفرش را آغاز کند.وقتی پدرش این خبر را به مادرشان دادند،نگرانی عمیق در چشمان او موج میزد،اما دکتر وبرادرشان بسیار خوش حال بودند ودنیا یشان خارج از دور اندیشی های مادر سیر می کرد.بعد از چند روز سفر آغاز شد.از تهران به شاه عبدالعظیم واز انجا به قم وکرمانشاه به طرف کربلا ونجف ،بغداد و دمشق حرکت کردند واز آنجا عازم بیروت شدند.

محمود ومحمد از سفر لذت می بردند بی آنکه از مخاطرات سفر خبری داشته باشند وبه همراه کجاوه به سوی بیروت به راه افتادند.وقتی کجاوه از سراشیب جاده یی بالا می رفت،کج وکوله می شد وهمین امر باعث می شد بچه ها شاد بشوند وبخندند.وقتی شب فرا می رسید،در بین راه ودر وسط بیابان،قافله متوقف می شدوچادری میزدند.کجاوه ها دور چادرها دایره ای ایجاد می کردند وزن وبچه ها در این چادرها می خوابیدند ومردان هم دور کجاوه ها می خوابیدند گاری ها را در اطراف خود می چیدند،اسب ها وقاطرها را هم می خواندند ،تفنگچی ها هم در پش گاری ها سنگرهایی درست می کردند وتا صبح پشت آنها کشیک می داند.شبها با دلهره می خوابیدند.

درموقع درگیریها،صدای شلیک گلوله،سکوت مطلق شب را می شکافت،وآنها از ترس به گریه می افتادند.بنابراین طی راه دشوارتر می شود.دکتر به همراه خانواده خود،حدود سه ماه در کربلا وبغداد ماندند وبعد از این مدت به سوی دمشق حرکت کردند وچهار ماه هم در آنجا ماندند وبعد از اینکه پدر گزارش هایی برای دولت نوشت به سمت بیروت حرکت کردند.بیروت شهری زیبا وخاطه انگیز بود وخانه ی سفید در بیروت بسیار بزرگ ومجلل بود،وشادی های کودکانه در سال نخست اقامتشان در بیروت برایشان بسیار بود،ایشان وبرادرشان در کنار پدر ومادر روزهای بسیار شادی را پشت سر گذاشتند.درآن زمان پدر دکتر بیشتر از ترقی وپیشرفت وکسب پستهای برتر وپول بیشتر صحبت می کرد اما مادرایشان با چنین حرفهایی موافق نبودند وبیشتر اهل قناعت وراحتی به رضای خدا بودند.

مادر پروفسور حسابی زنی قانع وفداکار بودند واصلاً تمایلات مادی وثروت اندوزی نداشتند اما برعکس پدر ایشان مدام در حال حساب وکتاب بودند اینکه املاکش در ایران چه وضعی پیداکرده؟یا اینکه از دولت چه سمتی بگیردکه بهتر باشد؟ومدام برای کسب پست های بالاتر با تهران مکاتبه داشتندوهمین کارها باعث می شدمادر ناراحت بشود اما مادر هیچگاه زنی نبود که به روی خودشان بیاورند وبعد از مدتی دکتر تصمیم گرفت تا برای بدست آوردن خواسته های مادی و کسب قدرت به ایران بازگردد.او همچنین تصمیم گرفته بود دکتر وبرادرشان را به یک شبانه روزی در بیروت بسپارد وزیرا بیروت به اروپا نزدیکتر بودومدارسش به مراتب وبهتر وپیشرفته تر از تهران بود،پدر براینگهداری از آنان دایه های در نظر گرفته بود ومی خواست با مادرشان به ایران بازگردد.وقتی دکتر وبرادرشان از این تصمیم با خبر شدند چیزی نمانده بود که از غصه دق مرگ شوند.چطور ممکن بود آنها بدون پدر ومادر در بیروت بمانند؟

تنهایی و وحشت بی پناه بودن تمام وجودشان را گرفته بود.آنها فقط به بهانه تحصیل محمد وبرادرش،پدر می توانست آنها را بی خانواده وتکیه گاه در بیروت رها کند؟اما خداوند مادری با گذشت ،مهربان وفداکار ودلسوز داده بود اما پدر تصمیم خود را گرفته بود یک شب که ایشان وبرادرشان احساس بی پناهی می کردند ودر بقل مادر بودندوگریه می کردند مادر در گوششان گفت:«محمد جان،محمود جان.شما دیگر بزرگ شده باید قول بدهید مثل یک مرد قوی باشیدمن همیشه پیش شما می مانم وهرگز تنهایتان نمی گذارم.»

مادر دکتر مصمم ومحکم در مقابل پدرشان ایستاده بود وبه او گفته بود که محال است به بهانه ی تحصیل بهتر بچه های معصوم سید اولاد پیغمبر را در مملکتی غریب تک وتنها بگذارد برای پیشرفت وترقی پدر دکتر به تهران بیاید.

پدر برای کسب لذایذ دنیا تصمیم خود را گرفته بود او یکباره در کمال خونسردی فرزندان وهمسرش را در بیروت گذاشت وراهی تهران شد.

از آن پس پدرشان هزینه زندگی آنها را هر چند ماه یکبار مرتب به سفارت بیروت می فرستاد وآنها از این بابت مشکلی نداشتند.پیشخدمت سفارت بیروت که همشهری آنها واهل ترخوران تفرش بود همه کارهای آنها را در نهایت ادب وبزرگواری انجام می داد.وسعی می کرد به گونه ای رفتار کند که آنها احساس تنهایی وبی پناهی نکنند.

حاج علی پیشخدمت سفارت،در خانه سنگی نسبتاً کوچکی که چند اتاق داشت ودر انتهای باغ بود زندگی می کرد.محمود ومحمد با اسد پسر بزرگ ونرگس درختر حاج علی بازی می کردند.زمستانها که نمی شد در باغ سفارت بازی کنند به خانه حاج علی می رفتند وزیر کرسی می نشستند  وحاج علی برایشان قصه هایی از شاهنامه وپهلوانی وجوانمردی های ایرانیان تعریف می کرد.حدود یک سال از سفر معز السلطنه به ایران می گذشت یک روز عصر که پیشگار محمود ومحمد که اوامر او را اجرا می کرد.مردی بسیار خشن وسرد بود وخیلی هم با پدرش هم خلق وخو بود به خانه آنها آمد ودر خانه را زد وقتی محمود در را باز کرد پیشکار گفت:با خانم جناب کنسول می خواهم صحبت کنم،دکتر فوری به داخل رفتند وبه مادرشان خبر دادند.مادر بعد از تعویض لباس به داخل سر سرای جلو عمارت آمدند وبه محمود اشاره کردند که پیشکار را به داخل سر سراه راهنمایی کنند.مادر همواره نکات دقیق وظریفی را رعایت می کردند .مادر کنار میز بلند داخل سرسرا ایستادند تا پیشکار هم مجبور شود بایستدمادر به آنها می گفت:«من تربیتی اجتماعی را که یک زن لازم است بداند از حاجیه طوبی خانم مادرم آموختم،زنی مقدسه ومدبره وبسیار سرشناس بو طوری که فرمان او را تمام تفرشی ها حتی در شهرهای اطراف آن عمل می کردند وبه او اعتقاد وعلاقه فراوانی داشتند.»

در صورت پیشکار یک نوع خشونت وکینه وشیطنت موج می زد ودر چهره مادر دکتر نوعی نگرانی پیدا بود.البته رفتار با صلابت وجدی ومطمئن او باعث شده بود پیشکار جرات بیان خواسته اش را از دست بدهد.

پیشکار مِن مِن می کردتااینکه مادر دکتر فرمودند:

-حرفتان را بزنید چرا این دست آن دست می کنید.

ای کاش لال می شد وحرف نمی زد....

پیشکار گفت:«البته بنده مامورم ومعذور.جناب کنسوا نامه ای معقول فرمودند ودستور دادند خدمت برسم وعرض کنم که شما باید اینجا یعنی کاخ سفارت را ترک کنید وضمناً مبلغی را هم به عنوان خرجی حواله فرمودند قطع کرده اند ودستور داده اند که دیگر ما وجهی تقدیم شما نکنیم.»

وبدون آنکه مکثی کند ادامه داد که فلان روز می آید تاخانه را تحویل بگیرد.

مادر رو به پیشکار کردند وبا رنگی پریده ولحن عصبی با صدای بلند گفتند:«مگر عقلتان کم شده است ؟آیا متوجه هستید چه می گویید؟کجاست این فرمان؟در چه تاریخی این نامه را نوشتند؟بچه های ایشان چه می شوند؟»

-پیشکار با لحنی بی اعتنا گفت:«عرض کردم بنده مامورم ومعذور نامه امروز رسیده مادر با تعجب پرسید:خانه را تخلیه کنیم به کجا برویم؟لابد فکری کرده اند یا جایی برای ما در نظر گرفته اند؟چرا همه ی مطلب را نمی گویید؟»

پیشکار گفت:«آقا دستور داده اند،ظرف یک هفته اسباب واثاث شما را بیرون بگذارم،خرجی را هم قطع کنم ومطلب دیگری هم نفرموده اند.»

مادر دکتر بی اراده با رنگی پریده به طرف اتاق دویدند.

بغض مادر ترکید ولی سعی می کردند آهسته گریه کنند وتا پیشکار صدای ایشان را نشنود

زیرا مادر دکتر گوهر شاد خانم از او وبرادرش خواسته بودند که همیشه با پدر مهربان باشند.مادرشان به آنها گفته بود:یادتان نرود که شما آقا هستید هر مرد وزن ایرانی برای کلمه آقا وهمچنین کلمه خانم احترام بسیار قائل است .نباید هیچ وقت با پدرتان بدرفتاری کنید .همیشه به او احترام بگذارید.اگر به خانه شما آمد از او بسیار پذیرایی کنید.اگر روزی به کمک شما حتیاج داشت حتماً به او کمک کنید تا نیازش برآورده شود..

خانم گوهر شاد در طی سالهای زیادی سعی کرده بود تا معنی دو کلمه آقا وخانم وارزش آنها را به دکتر وبرادرشان بیاموزد.

پایان دوره کودکی

بعد از اینکه محمود ومحمدوگوهر شاد(مادرشان)در بیروت بی پناه شدند واثاثیه آنها را پشت دیوار سفارت ریخته بودند .دو فرزند در کنار اثاثیه نشسته بودند واز ته دل به خدا پناه می بردند وچیزی از درون به آنها می گفت که خدا به فریادشان خواهد رسید.

حافظ می گوید:«آنقدر هست که بانگ جرسی می آید.»

کنسولگری ایران در بیروت،مستخدمی داشت به اسم حاج علی که همشهری آنها بود وقتی آنهارا در آن حال دیدعلی رغم خطراتی که برای او داشت خیلی ناراحت شده بود چون می دانست که گوهر شاد دختر حاجیه طوبی خانم است وحاجیه طوبی خانم در شهر تفرش بسیار مورد احترام اهالی بود.هرکس مریض می شدنزد حاجیه طوبی خانم می رفتاو هم دعا می خواند وبه کاسه آب فوت می کرد تا مریض آن را بخورد وشفا بگیردوحاج علی مانند یک فرشته نجات نزد آنان آمد وبا کمال احترام وبا حجب وحیایی بسیار مودبانه تر از قبل به مادرم گفت:«خانم مرا ببخشید.خدا سایه شما را از سر زن وبچه من کم نکند ای کاش خدا مرگ مرا می داد وشاهد چنین وضعی نبودم.باید بگویم تمام زندگی ناچیز من متعلق به شماست ولی چه کنم که حقوق بگیر کنسول گری ومستخدم جناب کنسول آقای معز السلطنه هستم.ولی وظیفه داریم که همه خانواده «در هر شرایطی خدمتگزار خود شما وبچه هایتان باشم»

مادر با رویی گشاده ولبخندی کوتاه به حاج علی گفت:«حاج علی من اصلاً راضی نیستم که شما دچار مشکل بشوید فقط اگر توانستی دو اتاق اجاره ای در محله ای ارزان برایمان پیدا کن.من النگویم را می فروشم واجاره آن را می دهمتا فرصتی بشود وچاره ای پیدا کنم.»

-هر امری که بفرمایید همان است فقط منت سرم بگذارید وبه عرایضم توجه کنید

بعد با دور اندیشی خاص ادامه داد:

-درست استزن وبچه های من زیاد هستند ومواجب مختصری هم از کنسول گری دریافت می کنم خانه من هم دو اتاق ویک انباری دارد مختصری هم اثاث زندگی دارم که در یک اتاق جا می گیردویک اتاق هم برای من کافی است .می خواهم از حضورتان استدعا کنم قبول بفرمایید بنده همین الساعه یکی از اتاق یکی از اتاق ها را خالی می کنم سروکار بچه ها هم سایه تان بالای سر ما هست.اگر نزدیک ما باشید من می توانم هم به کار سفارت برسم وهم به شما خدمت کنم.

بعد سرش را پایین انداخت ودست به سینه ایستاد وبه زمین نگاه کرد.مادر هم از خجالت خیس پا عرق شده بود وچاره ای جز پذیرش نداشت.

حاج علی همیشه از آنها مواظبت می کرد وبه آنها احترام می گذاشت اما برعکس حاج علی عیال او زن بسیار بدخلقی بود وفرصتی پیدا کرده بود که ذات اصلی اش رابروز دهد برخلاف اخلاق ظاهری سابقش مرتب با مادر دعوا می کرد.

می دانیم که بسیاری از زنان برای روز مبادا پولهای خود را به النگو وطلاجات تبدیل می کنند تا وقتی به مشکل برخوردند بتوانند با فروش طلا وجواهرات خود وضع زندگی را به حالت عادی برگردانند وقتی از تهران به طرف بیروت حرکت کردند مادرشان هم به خواست خدا طلا وجواهری را که موقع عروسی وسایر مراسم گرفته بودند به خود به بیروت آوردند وقتی آنان در اتاق حاج علی ساکن بودند برای تامین خرج غذا ولباس مادر هر چند وقت یکبار یک تکه از جواهرای که داشتند به حاج علی می دادند تا در بازاربیروت بفروشد وپولش را برایمان بیاورد.با هیمن پول آنان می توانستند مدتی زندگی بگذرانند تا شاید فرجی بشود.بنابراین زندگی ما با قناعت بسیار زیاد مادر چند سالی گذشت.

یک شب نزدیک نیمه شب بود محمد ومحمود توی باغ سفارت با بچه های حاج علی (اسد ونرگس)مشغول بازی بودند مادر می روند داخل اتاق تا از صندوقشان یکی از زینت آلاتشان را برای فروش به حاج علی بدهند اما با کما تاسف می بینند که هر چه داشته اند فروخته اند وهزینه کرده اندمادر بادیدن صندوق خالی از ترس گرسنه ماندن محمود ومحمد از قصه ونگرانی ونشار قسمتی از جنگ ناگهان جیغ بلندی می کشند وروی زمین می افتند وسکته می کنند بچه ها با شنیدن صدای مادر به داخل اتاق  دویدند .                                                                

حتّی تلاش می کردند ، که دکتر هم متوجه گریه کردنشان نشود . بالاخره مادر کنار اتاق روی صندلی چوبی مخصوص خود افتاد .                                                                                                                  

کاملاً مشخص بود که مادر طاقت خود را از دست داده بود که حتّی جلوی محمود و محمد هم گریه می کرد .       

ترس و وحشت وجود محمود را فرا گرفته بود و از طرف دیگر حال مادر دلش را آتش می زد  و آرزو می کرد که کسی کاش آنقدر زور داشت که بتواند پیشکار را نابود کند .                                                                    

بعد ها ، نوروز غلام سیاه منزل آقای معز السلطنه تعریف می کرد که ایشان شب و روز در میهمانی ها و مجالس قمار ، غرق بوده اند .                                                                                                                   

معز السلطنه بعد از چند ماه از خانم جدید خود می خواهد که با شاه صحبت کند تا او مقام بالاتری را تصاحب کند . متأسفانه خانم همدم الدوله (همسر جدید پدر دکتر که می توان گفت یک ازدواج سیاسی داشته اند ) برای انجام دادن این کار شرط سختی را به ایشان پیشنهاد می کند تا با انجام دادن آن ، معز السلطنه را به آرزوهایش برساند .

« شرط خانم همدم الدوله رها کردن زن و فرزندان وقطع خرجی و اخراج آن ها از سفارت بود ، تا به این وسیله فرزندان و همسر اول معز السلطنه از بین بروند » .                                                                              

با اینکه بعد از این اتفاق محمود و محمد و مادرشان برای پدر چندین نامه نوشته بودند اما با دستور خانم همدم الدوله نامه هایشان نه تنها به دست پدرشان بلکه به دست پدر بزرگشان (حاج یمین الملک) هم نمی رسید حتّی بعد ها دکتر فهمیده بود که پدر بزرگش مستمری جداگانه ای برای آنها در نظر گرفته بود که هر ماهه پدرشان آن را دریافت می کرده است ولی برای آنها نمی فرستاده .                                                                         

اما با این حال زمانی که دکتر ازدواج کردند هنوز اسم معز السلطنه را با احترام یاد می کردند و تمام صبح های جمعه را اجازه می دادند که او به دیدنشان بیاید و با مهمان های دکتر صحبت کند . دکتر همیشه مراقب بود که احترام و شخصیت آقای معز السلطنه محفوظ بماند و حتّی تمام عیدها را هم دکتر به همراه فرزندان و همسرشان به خانه ی او می رفتند و همچنین به فرزندان خود آموخته بودند که باید به آقای معز السلطنه و همدم الدوله احترام بگذارند . دیدیم که مادر بی هوش ، روی زمین افتاده اند . دختر حاج علی جلو رفت ، و به محض این که صدای نفس مادر را شنید ، فریاد زد هنوز نفس می کشند . همه دور مادر جمع شدند . حاج علی فوراً به دنبال پزشک محلی رفت . دکتر که آمد ، بچه ها را از اتاق بیرون بردند . به کمک دکتر مادر به هوش آمدند ، ولی به خاطر اینکه این سکته ، برای همیشه از ناحیه سینه به پایین فلج ماندند .                                                                 

در کشتی

همسر معز الدوله ، وقتی که محمد و محمود حدود 9 سال داشتند ، به معز السلطنه گفته بودند : شنیده ام زن اول  و دو بچه شما هنوز زنده اند ، بعد به او (پدر) مأموریت دادند که به بیروت برود و کار را یکسره کند . روزی که آقای معز السلطنه به بیروت می رسد ، به سراغ مادر دکتر آمدند ، و مفصل با ایشان صحبت کردند ، و گفتند : « شما همسر من هستید ، و باید به تهران بیایید ، و بالا سر خانه و زندگی خودتان باشید . بچه هایم برای تحصیل در بیروت می مانند ، و ما برای آن ها چند دایه می گیریم ، با پول کافی آنان را نگه داری کنند. مادر ما هم با آرزوی نجات آنان ، از آن وضع و گرسنگی و بدبختی ، می پذیرند معز السلطنه دستور می دهد ، کشتی را در ساحل مدیترانه حاضر نگه دارند ، تا زود جمع و جور کنند ، برگردند و عازم تهران بشوند . مادر دکتر را سوار کشتی می کنند ، و او را جلوی ستون کشتی می نشاند . محمود و برادرش جلوی کشتی در ساحل منتظر ایستاده بودند و احساس نگرانی در چشمهایشان غرق می زد .                                                                                    

از نگرانی دکتر و برادرشان می گذریم و بر می گردیم درون کشتی .                                                          

آن زمان خانواده های ثروتمند ، غلام سیاه داشتند . غلام سیاه خانه معز السلطنه ، اسمش نوروز بود . وقتی مادر در ایران بودند با غلامان خیلی خوش رفتاری کردند ، و فرقی بین بچه هایشان و آن ها نمی گذاشتند . این کار مادر باعث تعجب همه می شد . مادر دکتر حتّی برای نوروز زن گرفته بود ،  و خانواده یی تشکیل داده بود . نوروز فوق العاده به مادر احترام می گذاشت و به ایشان علاقه و توجّه قلبی داشت . نوروز که در این سفر همراه پدر آمده بود ، خودش را دور از چشم معز السلطنه به مادر رساند ، و به ایشان می گویند ، قضیه از این قرار است که شما را به تهران بیاورد و رها کند و بچه ها را هم در بیروت به اسم درس خواندن رها کند ، تا از شر همه ی شما راحت شود . مادر تا اینکه از موضوع باخبر می شود و به دسیسه پی می برند ، و می فهمند که نابودی خانواده اول پدر ، امری حتمی و اجباری است . به محض اینکه ، نوروز از آن جا رد می شود ، مادر سرشان را به لبه ی تیر و آهنی ستون کشتی ، که از پشت به آن تکیه داده بودند ، به شدت هر چه تمام تر می کوبند . بر اثر این ضربه سخت و محکم ، سرشان شکافت بر می دارد ، و زمین کشتی پر از خون می شود . خبر به آقای معز السلطنه می رسد ، و او بلافاصله نزد مادر می آید ، و وقتی وضع را می بیند مطمئن می شود که مادر به خاطر خون ریزی شدید ، به زودی از بین می روند . دستور می دهد ، ایشان را ، از کشتی پیاده کنند . اما به خواست خدا مادر زنده می مانند ، و با این فداکاری و تن افلیج خود ، و با ایمان و اعتقاد راسخ ، نزد بچه های خود باز می گردند ، و معز السلطنه نیز دست خالی به ایران می رود .                                                                                                               

فاجعه ی بعدی ما مربوط می شود به 14 و 15 سالگی دکتر و برادرشان ، باز یک بار دیگر همسر دوم معز السلطنه

و پدر بار دیگر برای نابودی آنان به بیروت می آید و باز هم دست خالی به تهران بر می گردند . در آن دوران مهم ترین مسئله این بود که مادری حامی و سخت کوش که همیشه برای تعلیم و تربیت دو فرزند خود تلاش بسیار کرد و علاقه ی زیادی داشتند که فرزندان خود را به مدرسه بفرستد و آنان نیز مانند دیگر بچه ها درس بخواند ، اما مشکلات مادی این اجازه را به او نمی داد که فرزندانش را به مدرسه بفرستد و همیشه از این که بچه هایش امکان ورود به مدرسه را ندارند ناراحت می شدند و غصه می خوردند . مادر که می دیدند حاج علی با حقوقی که از سفارت می گرفت می توانست بچه هایش را به مدرسه بفرستد ، هر وقت او را می دیدند بی اختیار به او می گفتند : خوش به حال تو و فرزندانت که به مدرسه می روند و باسواد می شوند ، اما من نگرانم دو پسرم ، بی سواد دور کوچه های بیروت بگردند و بزرگ بشوند ، من فردا جواب خدا را چطور بدهم ؟                                            

مادر با آنکه مریض و ناتوان بودند تصمیم خود را گرفته بودند و می خواستند ما را راهی مدرسه کنند ، اما با کدام پول ؟  بالاخره مادر به طور جدی دست به دامن حاج علی شدند . البته حاج علی تا آن موقع هر کاری از دستشان بر می آمد برای ما انجام دادند و این بار نیز خواسته ی مادر را قبول کردند مادر با تمام وجود از حاج علی خواسته بودند که مدرسه ای رایگان پیدا کند.                                               .                                                                                                                                                                                                                 

حاج علی از هر کسی که ممکن بود کمک گرفت تا بالأخره توانست مدرسه ای مجّانی و رایگان پیدا کند . مدرسه روحانیون ! !                                                                                                                           

به این ترتیب آنان برای تحصیل علم مجبور شدند که مدرسه ی کشیش های فرانسوی بیروت - که یک مدرسه ی شبانه روزی بود بروند  . مسئولان مدرسه آنان را به شرطی قبول کردند که در مدرسه تعلیمات مذهبی مسیحی برای آنان اجباری باشد . باید شش شب در مدرسه می خوابیدند و یک شب به خانه می آمدند . مطمئناً برای دکتر و برادرشان و مادر محترم ایشان چنین وضعیتی بسیار سخت بود . مادر با اینکه احساس ناراحتی می کردند ، اما دائم و خیلی جدّی به محمود و محمد می گفتند ، از این فرصت استفاده نمایید و به مدرسه بروید و خیلی جدّی درس بخوانید.                    .                                                                                                                                                     

 

مدرسه ی روحانیون :

در ابتدای ورود آنان افرادی با لباس های بلند و مخصوص را دیدند که مثل آن لباس ها به محمود و محمد نیز دادند ، تفاوت لباس های بچه ها و دبیران آن محل این بود که لباس بچه ها خشن تر و تیره تر بود .

دبیران آن محل برای بچه ها تعلیمات مسیحی را اجباری کرده بودند و به دلیل اینکه بچه ها افرادی شیعه بودند ، دبیران مسیحی به آنان بسیار سخت می گرفتند و هر جلسه از محمود و محمد و پسر شیعه ی ایرانی دیگری امتحان می گرفتند و اگر امتحان را بد می دادند به مدت یک هفته حق نداشتند به خانه برگردند و با آن ها بد رفتاری می کردند .

مادر محمود و محمّد نگران بود که اگر سه پسرش را به مدرسه بفرستد و چند روز دیگر دو پسر مسیحی به او تحویل دهند او در روز قیامت در پاسخ خدا چه بدهد به همین دلیل از حاج علی خواست تا آن ها زودتر به خانه بیایند .                                                                                                                                    

حاج علی خیلی تلاش کرد و بچه ها توانستند شب ها به خانه بیایند و مادرشان در همان زمان درس های زیادی به آنان می داد (قرآن ، دیوان حافظ و ... ) .                                                                                          

پس از مدّتی آن مدرسه برای بچه ها اردو گذاشتند در این اردو آن بچه ی ایرانی دیگر را از اردو اخراج کردند ، محمود و محمد برای اینکه او تنها نباشد آن ها هم فرار کردند و او را تا خانه شان رساندند . بعد از مدّتی محمود و محمد نیز اخراج شدند .                                                                                                               

ولی با تلاش های بسیار بسیار زیادی که حاج علی انجام داد آن ها توانستند دوباره به آن مدرسه برگردند .           

محمود در حالی که 17 سال بیشتر نداشت ، از دانشگاه فرانسوی بیروت لیسانس ادبیات خود را گرفت ولی نتوانست کاری پیدا کند در همان ایام با یک فرانسوی آشنا شد که دکتر بود و به بیروت آمده بود ، تا آزمایشگاهی درست  کند . دکتر به کار در آزمایشگاه بالینی او علاقه مند شده بود و تصمیم گرفت که در رشته بیولوژی تحصیل کند .   

دکتر در 19 سالگی لیسانس بیولوژی خود را از همان دانشگاه دریافت کرد ولی کاری دراین ضمیمه نبود و با شکست بیشتری نسبت به کار اوّلی روبرو شد . به همین دلیل همان دکتر به محمود پیشنهاد کرد که بهتر است او در شرکت های پیمان کاری فعالیّت کند .                                                                                        

رشته راه و ساختمان

دکتر محمود حسابی توانستند در 22 سالگی از دانشگاه آمریکایی بیروت ، مدرک مهندسی راه و ساختمان خود را دریافت کنند و در یک شرکت فرانسوی کار پیدا کردند  در این شرکت پروفسور محمود حسابی سختی های بسیاری را تحمل کرد زیرا کارهایی را به او محوّل کرده بودند که خود مهندسین فرانسوی از پذیرفتنش به دلیل سختی زیاد دوری می جستند و پروفسور را به مکان هایی که بسیار صعب العبور و وحشتناک بودند می فرستادند . جاهایی که حیوانات درنده ، موش های صحرایی ، پشه ی مالاریای فراوان داشت . حتّی زمانی پشه ی مالاریا ایشان را نیش زد در این زمان ، دکتر هر لحظه مرگ را در جلوی خود احساس می کرد ولی تعدادی از کارگر ها که مهربان تر بودند از ایشان مواظبت می کردند بعد از چهل روز دیگر پروفسور خیلی ضعیف شده بودند به همین دلیل یکی از کارگرها به شرکت فرانسوی رفت و به آن ها گفت که مهندسی را که برای راه سازی به اینجا فرستاده اید دارد می میرد .                                                                                                                          

پروفسور دیگر از همه چیز و همه کس قطع امید کرده بودند و خود را برای روبرو شدن با مرگ آماده می کردند که آن کارگر با یک پزشک فرانسوی و با تعدادی گنه گنه (کنین ) از بیروت رسید . همان قرص ها به خواست خدا ، پروفسور را از مرگ نجات داد . البته پروفسور هیچگاه از این بیماری نجات نیافتند . هر وقت بدنشان ضعیف می شد دکتر تب می کردند و از لرز تختشان به دیوار می خورد و صحنه وحشتناک و دردناکی بوجود می آمد طوری که در اواخر عمرشان زمانی که قلب پروفسور درد می گرفت که بی هوش می شدند ، تنشان خیس عرق می شده و رنگشان کاملاً می پریده .                                                                                                             

بازگشت به ایران

استاد می گوید: «در همان دوره تحقیقاتم در دانشگاه برینستون در کنار بهترین استاد جهان و در شرایطی که همه گونه امکانات علمی و پژوهشی فراهم بود یک روز عصر که ار آزمایشگاه به خوابگاه می رفتم ناخوآگاه صدای شن ریزه های خیابان های دانشگاه که زیر پایم جابه جا می شد مرا به دوران کودکیم برد. صدایی آشنا از روزهای خوش کودکی و از خانه زیر بازاچه قوام الدوله در گوشم می پیچید .                                                                 

صدای شن های دور باغچه خانه کودکی ام. صدای شن هایی که در چهار یا پنج سالگی با آن خیلی آشنا بودم انگار به خود آمدم .با خودم گفتم آیا این وظیفه من است که در خارج بمانم و دستم را در سفره خارجی ها بگذارم؟ به من چه مربوط است که در این دانشگاه آمریکایی بمانم ،و دو نفر یا دو میلیون نفر آمریکایی را با سواد کنم . من باید به کشور خودم برگردم و دستم را در سفره خودمان بگذارم و جوانان کشورم را در یابم . و با جوانانی که از علم و دانش فرار می کنند دعوا کنم .                                                                                                   

یک لحظه از خودم خجالت کشیدم .احساس بدی به من دست داد .خاطرات کوتاه اما شیرین کودکی در آن خانه یا حیاط شنی یاد وطن را در من زنده کرد. همان جا تصمیم گرفتم به میهنم باز گردم.»                                   

دکتر به ایران آمدند و اتاقی در خیابان مهدی خان روبروی بلور سازی ، نزدیک میدان شاپور ، برای خودشان و محمد بردارشان و مادرشان کرایه کردند .                                                                                         

دکتر حدود سه ماه به دنبال کار می گشتند امّا کاری پیدا نمی شد سرانجام دکتر این مسئله را به مادرشان گفتند و او پیشنهاد داد که دکتر برود پیش آقای نصر السلطان ( که هم در دیوان عالی و هم در وزارت دارایی خیلی نفوذ داشت ) .                                                                                                                               

سرانجام دکتر پیش آقای نصر السلطان رفت و او هم پیشنهاد کرد که بهتر است دکتر با این همه معلومات پیش پدرش برود ( معز السلطنه) برود و مشکلش را با او در میان بگذارد .                                                         

پروفسور حسابی نزد پدر رفت و فکر می کرد که پس از چند سال حتماً با او اخلاق خوبی دارد و دیگر اوضاع تغییر کرده است امّا پدرش با بی اعتنایی تمام با او صحبت می کرد و زمانی که دکتر از آقای معز السلطنه خواست تا مقداری پول به او بدهد تا بتواند یک کارخانه برش چوب بزند ، پدرش با خشمگینی تمام پشتش را به او کرد و رفت و دکتر با ناراحتی های بسیار از باغ مجلّل پدرش خارج شد و به خانه برگشت ، گوهرشاد ، مادر پروفسور حسابی او را سرزنش کرد و از او خواستند که فردا صبح باز نزد نصر السلطان برود و از طرف مادر از نصر السلطان بخواهد که هر کاری می تواند برای دکتر انجام دهد .                                                                                          

فردا نصر السلطان پیشنهاد داد که تنها جایی که تحصیلات دکتر به دردشان می خورد وزارت طرق و شوارع عامه (وزارت راه و ترابری ) است . بالاخره پس از طی مراحلی ، دکتر در آنجا پذیرفته شدند و سختی های بسیاری را در آنجا تحمل کردند .                                                                                                                     

[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الهام صابریان ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو این وبلاگ من مطالب و چیزهای جالبی در رابطه با پروفسورر حسابی قرار دادم.امیدوارم تمام بازدیدکنندگان لذت ببرند.
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed